کلک
www.klk.blogfa.com
تصوير روياي من كاش مي شد .. كاش مي شد همه چيز را نوشت . كاش مي شد قلم را در بند نكرد. كاش مي شد همه چيز را گفت . كاش مي شد سفره دل خويش را پيش همگان باز كرد . كاش مي شد همگان وهركس را به نقـد كشيد. كاش مي شد همه جا فرياد برآورد وگفت : من اينگونه فكر مي كنم !! ...اگر چنين بود .. اگر چنين بود چه حاجت به ترك ديار خويش بود. اگر چنين بود حقيقت چرا اين همه تلخ مي بود . اگر چنين بود چه نيازي به سوگند وقسم بود. اگر چنين بود هرگزعقده ي دلها به يكباره پاره نمي شد . اگر چنين بود، چه نيازي به تزويرريا بود. اگر چنين بود درب دكان ريا كاران براي هميشه تخته مي شد . آري كاش مي شد ...! واگرچنين بود مي ديدي كه : همه لبخند به چهر همه آكنده به مهر همه درصلح وصفا همه درجود و سخا همه درعشق و وفا بيزار، از جوروجفا دلها همه يكرنگ تهی از نیرنگ زندگي پاك وزلال در جام چه گوارا بود ايام به كام معروف است که احمدبن خضرویه بلخی روزی به بایزید وارد شد بایزید به او گفت : ای احمد چه شده که تومادام العمر در سفر بسرمی بری ؟ احمد در جواب گفت : انالماءاذاوقف فی مکان واحدنتن ( آبی که یکجا ماند می گندد ) مردی که سفر کند پسندیده شود خاک هرقدمش سرمه هر دیده شود پاکیزه تــر از آب نباشد چیزی یکجا که مقیم گشت گندیده شود بایزید در جواب گفت : کن بحرالاتنتن ( دریا باش تا نگــندی ) چون برکه مشو بگرد خود پیچیده می باش تو دریا دل و روشن دیده صد قرن اگـــــر به جای ماند دریا کــــــــی بحر محیط میشود گندیده شاهد درعشق تو شاهد چه كنم زار ونزارم ساقي بده جامي برهان ازشب تارم هرشب بدعا تا به سحر چشم براهــم تا بـوي توآيد به مشـامم كه خمارم عمريست كه درحلقه زلفت به كمندم فرماي بميرم كه دگر نيست قـرارم در كـوي تو من زاربگريم كه بيـايي تا پاي نهي از سر حسرت به مزارم درعشق توسوزد دل هرعارف وعامي بيــچاره منم درطلبت لحظه شــمارم سرودهء : قربان زاده چوبستی در بروی من بکوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی بدرد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو بخود باز آمدم نقش تو درخود جستجو کردم خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یکرو تر من اینها هر دو با آئینهء دل روبرو کردم فشردم با همه مستی بدل سنگ صبوری را ز حال گریهء پنهان حکایت با سبو کردم فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم ملول از نالهء بلبل مباش، ای باغبان، رفتم حلالم کن اگر وقتی گلی در باغچه بو کردم تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها که من پیوند خاطر با غزالی مشگ مو کردم استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار) هدف از زندگی همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن شیخ بهایی این شعر بسیار زیبا را خانم حمیده سلیلمانی فندقلو دوست فرهیخته و وبلاگ نویسم از اخوان ثالث برایم انتخاب و ارسال نموده بود. در این پست جهت استفاده عزیزان تقدیم می دارم . با تشکر از خانم حمیده سلیلمانی فندقلو عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم ازیاد رفته ای وای براسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم ، چون باد رفته باشد امشب صدای تیشه ،از بیستون نیامد شایدبه خواب شیرین فرهاد رفته باشد خونش به تیغ حسرت ، یارب حلال باد صیدی که از کمندت ، آزاد رفته باشد از آه دردناکــــی ســـازم دلـــــت را وقتی که کوه صبرم ، برباد رفته باشد رحم است براسیری کز گرد دام زلفت با صد امیدواری ، نا شاد رفته باشد شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی گو مشت خاک ماهم بر باد رفته باشد پرشور از حزین است امروز کوه وصحرا مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد حزین لاهیجی كاروان كربلا شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع) روي دل با كاروان كربلا دارد حسين (ع) ازحريم كعبه جدش با شكي شست دست مروه پشت سرنهاد اما صفا دارد حسين مي برد در كربلا هفـــتاد ودو ذبح عظيم بيش ازاينها حرمت كوي منا دارد حسين پيش رو راه ديـــار نيستي كافيش نيست اشك وآه عالمــي هم در قفــا دارد حسين بسكه محملها رودمنزل به منزل باشتاب كس نمي داند عروسي ياعزا دارد حسين رخت وديباج حرم چون گل بتاراجش برند تابه جائي كه كفــن از بوريا دارد حسين بردن اهل حرم ، دســــتوربود وسرغيب ورنه اين بي حرمتيها كي روادارد حسين سروران ،پرورانگان شمع رخساش ولي چون سحرروشن كه سرازتن جدادارد حسين سر بقاچ زين نهاده ، راه پيماي عــراق مي نمايد خود كه عهدي با خدا دارد حسين او وفاي عهد را با سر كند ســـــــودا ولي خون بدل از كوفيان بي وفـــــا دارد حسين دشمنانش بي امان ودوستانش بي وفا با كدامـــين سركند مشكل دوتا دارد حسين سيرت آل علي(ع) با سر نوشت كـربلاست هرزمان از ما،يكي صورت نما دارد حسين آب خود با دوشمنان تشنه ، قسمت مي كند عــزت وآزادگـــــــي بين تا كجا دارد حسين دشمنش هم آب مي بند د بـروي اهـل بيت داوري بين با چه قومي بي حيا دارد حسين بعد از اينــش صحنه ها اشـك است وخون دل تماشــا كن چه رنگين سينما دارد حسين سازعشق است وبدل هم زخم پيكان زخمه ئي گوش كن عالم پر از شور ونوا دارد حسين دست آخر كــز همه بيگانه شد ديــدم هنوز با دم خنــجر نگاهـــــي آشنــا دارد حسين شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خدا: جاي نفرين هــم به لب ديدم دعا دارد حسين اشك خونين گوبيا بنشين به چشم"شهــريار" كاندرين گوشه عزايي بي ريا دارد حسين شهریار مردان خدا پردهء پندار دریدند. یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند هردست که دادند ازآن دست گرفتند هرنکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت درکاشانه گشادند یک زمرهبه حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فر یاد که در رهگذر آدم وخاکی بس دانه فشاندندوبسی دام تنیدند همت طلب ازباطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را زدو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند وبه باطل گرویدند چون خلق در آیینه به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند کوتاه نظرغافل ازآن سروبلند است کاین جامه به اندازهء هرکس نبریدند مرغان نظر باز سبک سیر فروغی از دامگه خاک بر افلاک پریدند فروغی يارب مرا ياري بده ، تا خوب آزارش دهم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري از رشک آزارش دهم ، ازغصه بيمارش کنم بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم گويد ميفزا قهر خود ، گويم بکاهم مهر خود گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از سوداي من منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم گيسوي خود افشان کنم ، جادوي خود گريان کنم با گونه گون سوگندها ، بار دگر يارش کنم چون يار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش کنم سيمين بهبهاني
زمدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
به مساجد ومعابد، همه اعتکاف جستن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن
زمناهی ملاهی، همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی، در بسته باز کردن
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز درِ خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم
ماننده ی افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر " امید " که صد بار
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
مهدی اخوان ثالث
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |




