تساوي
معلم پاي تخته دادمي زد
صورتش ازخشم گلگون بود
ودستانش به زيرپوششي ازگرد پنهان بود
ولي آخركلاسيها لواشك بين هم تقسيم ميكردند
آن يكي درگوشه اي"جوانان"راورق مي زد
دلم مي سوخت براي اوكه بي خود- هاي وهوي ميكرد
وباآن شورتساويهاي جبري را نشان ميكرد
معلم باخطي خوانا به روي تخته كزظلمت
چوقلب ظالمان وچهره زندانيان تاريك وغمگين بود
تساوي رانوشت
بانگ برزد !
يك برابربايك است اينجا
ازميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد بپا خيزد
به آرامي سخن سرداد
اين تساوي اشتباهي فاحش ومحض است !!
نگاه بچه ها نا گه به يكسر خيره بابهت
معلم مات برجاي ماند
و او پرسيد
اگريك فرد ا نسان واحد يك بود
آيا بازهم يك بايك برابربود؟
سكوت مدهشي بود وسئوالي سخت
واو با پوزخندي گفت
اگريك فرد ا نسان واحديك بود
آن كه زور وزر بدامن داشت بالابود
وآن كه قلبي پاك ودستي فاقد زر پست تربود
اگر يك فرد ا نسان واحديك بود
وآن سيه چهره كه مي ناليد پائين بود
اگر يك فرد ا نسان واحد يك بود
اين تساوي زير و روميگشت
حال مي پرسم يك اگربايك برابر بود
نان ومال مفت خواران ازكجاآماده مي گرديد ؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
پس كه پشتش زير بارفقر خم مي شد ؟
يك اگربايك برابر بود
پس چه كس آزادگان را درقفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها . دردفترهاي خويش بنويسيد
كه ... يك با يك برابرنيست !!
======================
منبع : كتابچه اشك يتيم (نمايشنامه)
شعر منسوب به گلسرخي
نوشته شده توسط قربان زاده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت
ü حد زهد
بايزيد بسطامي ميگويد : هيچ كس برمن غلبه نكرد مانند جواني از اهل بلخ كه به قصد حج برما وارد شد وگفت :
يابايزيد حد زهد درنزد شما چيست ؟ گفتم اينكه آنچه بيابيم بخوريم وچون نيابيم سپاس گزاريم . گفت : پيش ما سگان بلخ نيز چنين اند .!
گفتم پس حد زهد پيش شما چيست ؟ گفت : اينكه چون نيابيم شكر كنيم وچون بيابيم ايثاركنيم وبرديگران ببخشيم .
نوشته شده توسط قربان زاده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 2:50 موضوع | لینک ثابت
يك شعر خوب از : عبداله الفت
گريان چوشمع درشب هجران نشسته ام
چون آسمان ، ستاره به دامان نشسته ام
چون زلف بي قـرار تــو از بازي نسـيم
هرشب مـيان جمع ، پـريشان نشسته ام
تا از نگاه گـرم تـو روشن شود دلــم
عمريست همچوآينه ، حيران نشسته ام
تاچون حباب،بي توشود خانه ام خراب
درموج خـــيز سينه طوفان نشــسته ام
فـارغ زباغـبانم وآســـوده از بهــــار
چـون لاله يي به كـنج بيابان نشسته ام
ازشوق پاي بوس تو عمريست بيـقرار
مانند اشك دربن مـــژگان نشـسته ام
نوشته شده توسط قربان زاده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت
ü جنگ وصلح
آن وقت كه افراد بشر يكديگر را مي درند
” جنگ“ نام دارد و
وقتي كه امكان زندگي
رااز يكديگرميگيرند ” صلح“ !
فرانسواپونسه
نوشته شده توسط قربان زاده در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 1:14 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کلک مشکین تو روزیکه زمایاد کند
ببرداجـردو صد بنده که آزاد کند
فهرست اصلی
دوستان
قلم یاز
انجمن نویسندگان شوط
طلوع محمد
کلک خیال انگیز
خیال آبی
سپیده کوچولو
قلم ما
مهاجر
سایت 1
سایت2
حرفهاي دل مصي
بهترین کدهای جاوا
ادبستان
انجمن شاعران ایران
ماکو نیوز
آوای ایرانی
گنج غزل
به حقیقت بنویس
هنر برتر
پیام میشو
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
طراح قالب
POWERED BY
www.hadikazemiweb.blogfa.com