ستوه درنگ

درازناي شب روزگار ، بي سحـــر است

خوشا دلي كه دراين روزگاربي خبراست

چوكاروان غريبي است كاروان حيــــات

كه درسراب زمان ، جاودانه درگذراست

مراد جــــان من اينك پنـــــاه نيستي است

كه درستوه درنگ است وخسته سفراست

بشب نشسته غريبم ، راه  صبح كجاست ؟

كه در ديار سحرگاه ، زيستن دگر است

بهرزه،دل چه سپاري،جهان دمي سپري است

ميآزماي سپر ، چون ستيز بي ثمر است

گران گذشت مرا عمــر ، با سبكـــباري

براو چه رفت ؟ كه با كولبارسيم وزراست

رها زعشق دمي عمر ، سالي عبث است

به عشق اگر گذرد عمر نوح مختصر است

شكسته ايم وخرابيم ونيست توشه جز اين

كه هركه تاخت دراين بي حصار، تشنه تر است

خيال باغ، وبالي است ، بال باز كه نيست

درقفس ، باعبث بسته، مرغ، بسته پر است

پرويز خائفي  خردادماه 1351 شيراز


 

نوشته شده توسط قربان زاده در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 2:4 موضوع | لینک ثابت