مردان خدا پردهء پندار دریدند.

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هردست که دادند ازآن دست گرفتند

هرنکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت درکاشانه گشادند

یک زمرهبه حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند

قومی به بر شیخ مناجات  مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فر یاد که در رهگذر آدم وخاکی

بس دانه فشاندندوبسی دام تنیدند

همت طلب ازباطن پیران سحرخیز

زیرا که یکی را زدو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند وبه باطل گرویدند

چون خلق در آیینه به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظرغافل ازآن سروبلند است

کاین جامه به اندازهء هرکس نبریدند

مرغان نظر باز سبک سیر فروغی

از دامگه خاک بر افلاک پریدند

 

فروغی

 

 

 


 

نوشته شده توسط قربان زاده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 1:14 موضوع | لینک ثابت