<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                                   کلک </title>
<link>https://klk.blogfa.com</link>
<description>www.klk.blogfa.com            </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Dec 2011 20:08:15 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>عارف قزوینی </title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/33</link>
<description>عارف پسر ملاهادی متخلص به عارف در شهر قزوین تولد یافت، تحصیلات خود را در هفده‌سالگی بپایان رسانید، غزلیات واشعار دیگرش شورانگیز وحاوی مضامین ملی ووطن‌پرستی بود، در اواخر عمر گوشه‌گیری کرد به تصنیف شکلی نوداد. کلیات دیوان عارف چاپ شده است مشتمل بر 97 غزل، 89 تصنیف و12 شعر هجویه میباشد. با اینکه تعداد اشعار این شاعر کم است، با اینحال مسأئل اجتماعی وسیاسی یک ربع قرن رادربردارد. به ادامه مطلب مراجعه فرمائيد .</description>
<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 20:08:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>غزل دلتنگی از روزگار </title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/32</link>
<description>رانده از روزگار خويش حالا كه چنين بي سروسامان نشسته ام پيداست دست بسته وگريان نشسته ام دردوره ايكه متاعش بود ازريب وريا پيوسته غمين بوده ، پريشان نشسته ام درحيرتم ازكارمردم نادان كه درجهان فارغ ازقهقهه ي مردم نادان نشسته ام دركنارزهد فروشانم و آسوده از گناه ظلمت ستيزم وچون مه تابان نشسته ام در دوره ايكه تحمل نكنند اهل وفا را آن به كه خموش ازغم دوران نشسته ام با لب خاموش وچشم اشكبارخويش هرلحظه دراتهام فتنه و بهتان نشسته ام تاعرصه به سالوس و دغلكار رواست چون</description>
<pubDate>Thu, 19 May 2011 11:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>شعری زیبا از نصرت رحمانی</title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/31</link>
<description>مادر مادر منشين چشم به ره برگذر امشب بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم آسوده بيارام و مكن فكر پسر را بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت چون تازه جوان است و تحمل نتواند با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست تا بستر من را سر ايوان نكشاند فانوس به درگاه مياويز! عزيزم تا دختر همسايه سر بام نخوابد چون عهد در اين باره نهاديم من و او فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد پيراهن من را به در خانه بياويز تا مردم اين شهر بدانند كه بودم جز راه</description>
<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 21:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>تصوير روياي من</title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/30</link>
<description>تصوير روياي من كاش مي شد .. كاش مي شد همه چيز را نوشت . كاش مي شد قلم را در بند نكرد. كاش مي شد همه چيز را گفت . كاش مي شد سفره دل خويش را پيش همگان باز كرد . كاش مي شد همگان وهركس را به نقـد كشيد. كاش مي شد همه جا فرياد برآورد وگفت : من اينگونه فكر مي كنم !! ...اگر چنين بود .. اگر چنين بود چه حاجت به ترك ديار خويش بود. اگر چنين بود حقيقت چرا اين همه تلخ مي بود . اگر چنين بود چه نيازي به سوگند وقسم بود.</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 21:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>دریا باش تا نگــندی</title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/29</link>
<description>معروف است که احمدبن خضرویه بلخی روزی به بایزید وارد شد بایزید به او گفت : ای احمد چه شده که تومادام العمر در سفر بسرمی بری ؟ احمد در جواب گفت : انالماءاذاوقف فی مکان واحدنتن ( آبی که یکجا ماند می گندد ) مردی که سفر کند پسندیده شود خاک هرقدمش سرمه هر دیده شود پاکیزه تــر از آب نباشد چیزی یکجا که مقیم گشت گندیده شود بایزید در جواب گفت : کن بحرالاتنتن ( دریا باش تا نگــندی ) چون برکه مشو بگرد خود پیچیده می باش تو دریا دل و روشن دیده صد قرن اگـــــر به جای</description>
<pubDate>Tue, 18 Nov 2008 12:27:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>شاهد</title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/28</link>
<description>شاهد درعشق تو شاهد چه كنم زار ونزارم ساقي بده جامي برهان ازشب تارم هرشب بدعا تا به سحر چشم براهــم تا بـوي توآيد به مشـامم كه خمارم عمريست كه درحلقه زلفت به كمندم فرماي بميرم كه دگر نيست قـرارم در كـوي تو من زاربگريم كه بيـايي تا پاي نهي از سر حسرت به مزارم درعشق توسوزد دل هرعارف وعامي بيــچاره منم درطلبت لحظه شــمارم سرودهء : قربان زاده</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 21:16:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/27</link>
<description>چوبستی در بروی من بکوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی بدرد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو بخود باز آمدم نقش تو درخود جستجو کردم خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یکرو تر من اینها هر دو با آئینهء دل روبرو کردم فشردم با همه مستی بدل سنگ صبوری را ز حال گریهء پنهان حکایت با سبو کردم فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم ملول از</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 22:51:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>هدف از زندگی</title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/26</link>
<description>هدف از زندگی همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن زمدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن به مساجد ومعابد، همه اعتکاف جستن دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن زمناهی ملاهی، همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد که به روی نا امیدی، در بسته باز کردن شیخ بهایی</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 12:56:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>عید</title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/25</link>
<description>این شعر بسیار زیبا را خانم حمیده سلیلمانی فندقلو دوست فرهیخته و وبلاگ نویسم از اخوان ثالث برایم انتخاب و ارسال نموده بود. در این پست جهت استفاده عزیزان تقدیم می دارم . با تشکر از خانم حمیده سلیلمانی فندقلو عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم گردی نستردیم و غباری نفشاندیم دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز از بیدلی او را ز درِ خانه براندیم هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما پیکی ندواندیم و پیامی</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 20:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>ازیاد رفته</title>
<link>https://klk.blogfa.com/post/24</link>
<description>ازیاد رفته ای وای براسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم ، چون باد رفته باشد امشب صدای تیشه ،از بیستون نیامد شایدبه خواب شیرین فرهاد رفته باشد خونش به تیغ حسرت ، یارب حلال باد صیدی که از کمندت ، آزاد رفته باشد از آه دردناکــــی ســـازم دلـــــت را وقتی که کوه صبرم ، برباد رفته باشد رحم است براسیری کز گرد دام زلفت با صد امیدواری ، نا شاد رفته باشد شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی گو</description>
<pubDate>Wed, 06 Feb 2008 05:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>klk</dc:creator>
<guid>klk.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
</channel>
</rss>
