آرزوي مرغ گرفتار
آرزوي مرغ گرفتار
چو مرغي اسيـــرم قفس درقفس پريــشان عشقم نفس درنفـس
كشاندي مـرا از كجا تـا كجــا ززنـدان خويشم رها كـن رها
مرا كي جــداسازي ازخستگي؟ مـلولم زتكــرار دلبـســـتگي
برنجان مرا، ليك از من مـرنج بيانـدازم از مــهر در دام رنج
شدم غرقه در تو به تو مي زيم تومعناي من گشته اي من كيم ؟
به خلوت سراي دلم كيست ؟ كيست؟ به عشقت قسم غيرتوهيچ نيست
رها يم كن از محنت چون وچند چو ني در نوايم زغـــم بند بند
مـــرا ده رهـــايي ززندان تن چو سروم كن آزاد در اين چمن
خسي گربه باغ وجودم شگفت به او مــهر ورزيده ام در نهفت
به يكباره از ريشه اش كنده ام تهي از خود واز تـو آكـنده ام
بخوان غرق خونم به آغوش خويش جدايم كن از وصلت قوم وخويش
سبك بال گردان مرا همچو باد كه تا پر كشم سوي تو شاد شاد
شعر از ميترا نيك پور
منبع : روزنامه اطلاعات
مورخه 1/2/72 چهارشنبه
کلک مشکین تو روزیکه ز ما یاد کند