گریه شبانه

گریه شبانه
شب آمد ودل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریهء بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه ، زاری شد وبه شعرنشست
صدای خنده، فغان گشت ودر ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
چو دود بی سروسامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
امید عافیتم بود ، روزگار نخواست
قرارعیش وامان داشتم ، زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هرچه داد به من
به تیغ باز ستاند وبه تازیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن زریشه بسوخت
ازاین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفنه من ، همــــــــچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه شبــــــــــانه گرفت
هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سایه)
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۳/۰۱ ساعت 17:4 توسط قربان زاده
|
کلک مشکین تو روزیکه ز ما یاد کند