شعري از يك شاعر
يك شعر خوب از : عبداله الفت
گريان چوشمع درشب هجران نشسته ام
چون آسمان ، ستاره به دامان نشسته ام
چون زلف بي قـرار تــو از بازي نسـيم
هرشب مـيان جمع ، پـريشان نشسته ام
تا از نگاه گـرم تـو روشن شود دلــم
عمريست همچوآينه ، حيران نشسته ام
تاچون حباب،بي توشود خانه ام خراب
درموج خـــيز سينه طوفان نشــسته ام
فـارغ زباغـبانم وآســـوده از بهــــار
چـون لاله يي به كـنج بيابان نشسته ام
ازشوق پاي بوس تو عمريست بيـقرار
مانند اشك دربن مـــژگان نشـسته ام
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۴/۱۳ ساعت 1:25 توسط قربان زاده
|
کلک مشکین تو روزیکه ز ما یاد کند